زندان تن

گرگها خوب بدانند در این ایل غریب ......گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

 

 مهرگان آمده و دشت و دمن در خطر است

 

مرغکان نوحه برآرید، چمن در خطر است

 

چمن از غلغله زاغ و زغن در خطر است

 

سنبل و سوسن و ریحان و سمن در خطر است

 

بلبل شیفته خوب سخن در خطر است

 

ای وطن خواهان زنهار، وطن در خطر است

 

خانه ات یکسره ویرانه شد ای ایرانی

 

مسکن لشکر بیگانه شد ای ایرانی

 

عهد و پیمان تو ایفا نشد ای ایرانی

 

عهد بشکستنت افسانه شد ای ایرانی

 

عهد غیرت مشکن، عهد شکن در خطر است

 

ای وطن خواهان زنهار، وطن در خطر است

 

 

( ملک الشعرا بهار )

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

 

از خاک سکوت آتش فریاد بسازیم

 

من با تو و ما میهنی آباد بسازیم


 

تا سید ما باشد و ما عاشق ایران

 

صد واقعه چون دوم خرداد بسازیم

 

اندیشه و علم و قلم اسباب بلوغند

 

نسلی پر از اندیشه آزاد بسازیم


 

با پرچم اصلاح بر افراط بتازیم

 

منشور برافراشته داد بسازیم


 

صدها نفر این مکتب صدساله نوشتند

 

صدهای دگر با همه آحاد بسازیم

 

صد کوه برافراشته در راه نشیند

 

ما تیشه‌ای از مکتب فرهاد بسازیم

این موج به پا خاسته دریا شود آخر

 

دریا شده و میهنی آباد بسازیم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی

 

دست خود ز جان شستم از برای آزادی

 

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را

 

می دوم به پای سر در قفای آزادی

 

با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز

 

حمله میکند دایم بر بنای آزادی

 

در محیط طوفای زای ، ماهرانه در جنگ است

 

ناخدای استبداد با خدای آزادی

 

شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار

 

چون بقای خود بیند در فنای آزادی

 

دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین

 

می توان تو را گفتن پیشوای آزادی

 

فرخی ز جان و دل می کند در این محفل

 

دل نثار استقلال ، جان فدای آزادی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

اسم من آزادی است 

 

 

 

 

پرچمم سبز الله است

 

 

 

 

 

 

عمرم شاید به هزار هم بالا تر

 

 

 

 

 

 

مرز ندارد، نقشه جغرافی من

 

 

 

 

 

 

مردمانم همه آزاد مرغانم همه در پرواز

 

 

 

 

 

 

اصلا قفسی نیست

 

 

 

 

 

 

رودهایم همه پر آب، پر ماهی همه جا سبز

 

 

 

 

 

 

با ابر می توانم به کجاها بروم

 

 

 

 

 

 

یا با قطره باران به دریا بشوم

 

 

 

 

 

 

می توانم بر گرده باد بنشینم بر قله کوهی بروم

 

 

 

 

و بهاران در غنچه گلی بیدار شوم

 

 

 

 

بارها کشتند مرا سوختند مرا و به دارم آویختند

 

 

 

 

 

 

اما در کالبد سبز دگر زنده شدم

 

 

 

 

یاران : با پرستوی مهاجر همه جا خواهم رفت

 

 

 

 سر راهم جار خواهم زد

 

 

 

 

 

 

 

رزمتان پیروز روزتان بهروز سبز باشید

 

 

 

 

آری اسم من آزادی است!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

 

 باور نکن می میرد آن شوری که بر سرداشتم

 

سبزاست آیین من و من سبز باور داشتم

 

در دست من یک تکه از پیراهن یوسف نبود

 

لیکن هزاران یوسف گمگشته یاور داشتم

 

باورنکن خاموش شد، این شعله سوزان شده

 

خاکسترم، درجان خود طوفان آذر داشتم

 

تا عرش میرفتم اگر بستند بالم در قفس

 

شوق پریدن از قفس، بی بال و بی پر داشتم

 

جا مانده بر لبهای من گر زخمهایی از سکوت

 

این کهنه زخم خورده را بر جان و پیکر داشتم

 

سر میشود حتی اگراین قصه با پایان من

 

باور نکن در یاد خویش، رویای دیگر داشتم

 

فریادهای خسته ام، میسازد از نو نغمه ای

 

من این سرود سبز را ناخوانده از بر داشتم

 

در راه جانکاهم اگر یک دم مرا یاری کند

 

برسرهوای رفتن از این خانِ، آخر داشتم

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

پارادایم چیست؟

 

 

 

چگونگی شکل گیری یک پارادیم:

 

گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند.

 

در وسط قفس یک نردبان و بالای نردبان دسته ای موز گذاشتند.

 

هر زمانی که میمونی بالای نردبان می‌رفت تا موزها را بردارد،

 

دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند.

 

پس از مدتی، هر وقت که میمونی بالای نردبان می‌رفت

 

 سایرین او را کتک می‌زدند.

 

مدتی بعد هیچ میمونی علی‌رغم وسوسه‌ای که داشت

 

جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد.

 

دانشمندان تصمیم گرفتند که یکی از میمون‌ها را جایگزین کنند.

 

 اولین کاری که این میمون جدید انجام داداین بودکه

 

 سعی کردتابالای نردبان برود،که بلافاصله توسط سایرین

 

موردضرب قرار گرفت.

 

پس ازچندبارکتک خوردن میمون جدیدبااین که نمی‌دانست

 

چرا،امایادگرفت که بالای نردبان نرود.

 

میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تکرار شد.

 

 سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان

 

اتفاق (کتک خوردن) تکرار گردید.

 

به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند.

 

آن چیزی که باقی مانده بود گروهی متشکل از 5 میمون

 

 بوده که با این که هیچ‌گاه آب سردی بر روی

 

 آن‌ها پاشیده نشده بود،

 

میمونی را که بالای نردبان می‌رفت را کتک می‌زدند.

 

 اگر امکان داشت که از میمون‌ها بپرسند که چرا

 

میمونی که بالای نردبان می‌رود را کتک می‌زنند

 

شرط خواهیم بست که جواب آن‌ها این خواهد بود:

 

 من نمی‌دانم، این رسم ماست.

 

 

 

این جواب به نظر شما آشنا نمی‌آید؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

 

تویی کز هر چه گل بهتر

 

ز دانش بحر پر گوهر

 

روانت سوسن و عنبر

 

بخوان آن نغمه خوشتر

 

مگو از یاس ِ ویرانگر

 

نمان در زیر خاکستر

 

درآ چون هاله ِ اختر

 

ز پیوندی بهم دیگر

 

نمانَد این ستم بر سر

 

شود ایران رها از شر

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

 

ساده است نوازش سگی ولگرد.

 

شاهدِ آن بودن که

 

چگونه زیر غلتکی می‌رود

 

و گفتن که: «سگ من نبود.»


 

ساده است ستایش گلی،

 

چیدنش،

 

و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.

 

ساده است بهره‌جویی از انسانی؛

 

دوست داشتنش بی‌احساس عشقی؛

 

او را به خود وانهادن

 

و گفتن که: «دیگر نمی‌شناسمش.»

 

ساده است لغزش‌های خود را شناختن؛

 

با دیگران زیستن به حسابِ ایشان

 

و گفتن که: «من اینچنین‌ا‌م.»

 

ساده است که چگونه می‌زییم.


 

باری،

 

زیستن سخت ساده است

 

و پیچیده نیز هم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

 

ای کاش

 

 

هزار تیغ برهنه

 

 

 

بر اندوه تو می نشست

 

 

 

تا بتوانم

 

 

 

بشارت روشنی فردا را

 

 

 

بر فراز پلک هایت

 

 

 

نگاه کنم

 

 

 

اینک

 

 

 

صدای آن یار بی دریغ

 

 

 

گل می کند در سبزترین سکوت

 

 

 

و گلهای هرزه را

 

 

 

در بارش مداوم خویش

 

 

 

درو می کند

 

 

 

جنگل

 

 

 

در اندیشه های سبز تو

 

 

جاری ست

 

نوشته شده در جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

بخوان باران تر نم کن دوباره

 

بخوان باران ترانه پر شراره

 


بخوان باران وطن را غم گرفته

 

زمین و آسمان ماتم گرفته

 

بخوان باران یلان را خار کردند

 

به شهرم بزدلان را یار کردند

 


بخوان باران گلوله، جان، گرفته

 

یکی آن اسلحه با نان گرفته

 

بخوان باران به نام عشق و مستی

 

که من بیزارم از هر خود پرستی

 


بخوان باران به رقص آور زمین را


 

منور کن دل مام غمین را

  

بخوان باران سرودی آسمانی

 

به شهرم دِه نوید زندگانی

 


بخوان باران بزن تار و کمانچه

 

که بیزارم زِ آواز تپانچه

 

بخوان باران گلویم پر زداد است

 

شقایق چون خزان در دست باد است

 


بخوان باران کبوتر ،باز، گشته

 

به آهو قلب شیری راز گفته

 

بخوان باران مسلسل تیر بار است

 

مسلسل های باران مهر بار است

 


بخوان باران ز کوچه عاشقانرا

 

علی را با فرانک، همدلانرا

 


سیاوش با علی همراز و همراه

 

فرانک چشم در چشم و به یک راه

 

بخوان باران به نام، نام یزدان

 

بگو رستم چه می گوید به دستان

  

بگو باران که دستان راز میگفت

 

به رستم از من و همراز می گفت

 

بخوان بارا ن زکوی و برزن و خون

 

زلیلی دست در دستان مجنون

 

بخوان باران که دارا گشته شیدا

 

و سارا چشمِ خون درسوگ دارا

 

بخوان باران سراب حیله را شوی

 

به سیلابی برافکن دیو و مشکوی

 


بخوان باران ز عاشق بر سر دار

 

ز جانبازی و بند و تیر و رگبار

 

 بخوان باران تن یاسی کبود است

 

سرای عاشقان همواره بود است

 


بخوان باران بخوان شعر رهایی

 

غزل های دل انگیز بهاری

 

 


" بخوان باران به نام ، نام الله"

 

 

 

" بخوان باران به نام ، نام الله

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

میر را در خون کشیدن راه و رسم تازه نیست

 

کهنه کردند جامه را این تیغها در باغ فین

 

باز هم پیغام می آید حسن بر دار شد

 

یا که شمشیری شکافد فرق را در محراب دین

 

دام را دیدیم و غفلت کرده ایم از این گزند

 

کشت افضل را جهالت در زمان دانه چین

 

با من از خاکستر این عشق هرگز دم مزن

 

شعله خشم است پنهان با دل و جانم اجین

 

باد در شبهای سنگین تر قوی تر می وزد

 

رحل خاکستر نشانت می دهد این بغض و کین

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

ترانه‌خوانان آزادی

 

×××××

 

آتش‌سوزان در دل پیداست

 

 

خنده‌ها محو شدند

 

 

آخر که می‌داند پایان این ستیز در کجاست؟

 

 

گل‌های لاله در خیابان‌ها سر بلند می‌کنند

 

 

دل‌ها فریاد می‌زنند

 

 

دست در دست هم، یک صدا، خالی از بیم و هراس

 

 

ترانه‌ای می‌خوانند از آزادی

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

 

امروز ما..امروز فریاد

 

 

 

فـــــردای ما

 

   

روز بزرگ میـــعاد

 

 

 

بگو که دوباره می‌خوانم

  

  

با تمــامی یارانم

   

 

گل سرود شکستن را

 

   

بگو، بگو که به خون می‌سرایم

  

  

دوباره با دل و جانم

 

   

حرف آخــر رستن را

 

 

 

بگو به ایران، بگو به ایران

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

تقدیم به صبورانی که در حسرت یک خداحافظی ماندند

 

********

 

گفتم می رفتی بی خداحافظ به یاد عشق من بودی

 

گفت به خدا حافظ اراده ام عشق بود

 

گفتم مگر نگفتی میایم که پیشت بمانم

 

گفت رفتم که تا ابد بمانم

 

گفتم پس رویای فردامان چه

 

گفت رویایی سبز دیدم

 

تعبیرش سربه داری بود

 

گفتم جان شیرین در قمار خواب باختی

 

گفتم عزیز دل

 

دلواپسی ات چیست که هر شب به خوابم می آیی

 

گفت پاره تنم

 

وطنم وطنم وطنم

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

سبز میسوزم

 

روز و شب من سبز میسوزم

 

در گلوی تیر خورده

 

در هوای تنگ کوفه

 

در چشم هزاران طفل مسلم

 

در . . .

 

در صدای مدفون چکاوک

 

بخواب ای برادر

 

در خاک سرد سرو سبز

 

که از خاکت هزاران سرو،

 

هزاران برگ سبز میروید

 

بخواب ای برادر

 

بر مزارت روز و شب

 

من سبز میسوزم . . .

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |


Design By : Night Skin