زندان تن

گرگها خوب بدانند در این ایل غریب ......گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

بخوان باران تر نم کن دوباره

 

بخوان باران ترانه پر شراره

 


بخوان باران وطن را غم گرفته

 

زمین و آسمان ماتم گرفته

 

بخوان باران یلان را خار کردند

 

به شهرم بزدلان را یار کردند

 


بخوان باران گلوله، جان، گرفته

 

یکی آن اسلحه با نان گرفته

 

بخوان باران به نام عشق و مستی

 

که من بیزارم از هر خود پرستی

 


بخوان باران به رقص آور زمین را


 

منور کن دل مام غمین را

  

بخوان باران سرودی آسمانی

 

به شهرم دِه نوید زندگانی

 


بخوان باران بزن تار و کمانچه

 

که بیزارم زِ آواز تپانچه

 

بخوان باران گلویم پر زداد است

 

شقایق چون خزان در دست باد است

 


بخوان باران کبوتر ،باز، گشته

 

به آهو قلب شیری راز گفته

 

بخوان باران مسلسل تیر بار است

 

مسلسل های باران مهر بار است

 


بخوان باران ز کوچه عاشقانرا

 

علی را با فرانک، همدلانرا

 


سیاوش با علی همراز و همراه

 

فرانک چشم در چشم و به یک راه

 

بخوان باران به نام، نام یزدان

 

بگو رستم چه می گوید به دستان

  

بگو باران که دستان راز میگفت

 

به رستم از من و همراز می گفت

 

بخوان بارا ن زکوی و برزن و خون

 

زلیلی دست در دستان مجنون

 

بخوان باران که دارا گشته شیدا

 

و سارا چشمِ خون درسوگ دارا

 

بخوان باران سراب حیله را شوی

 

به سیلابی برافکن دیو و مشکوی

 


بخوان باران ز عاشق بر سر دار

 

ز جانبازی و بند و تیر و رگبار

 

 بخوان باران تن یاسی کبود است

 

سرای عاشقان همواره بود است

 


بخوان باران بخوان شعر رهایی

 

غزل های دل انگیز بهاری

 

 


" بخوان باران به نام ، نام الله"

 

 

 

" بخوان باران به نام ، نام الله

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

میر را در خون کشیدن راه و رسم تازه نیست

 

کهنه کردند جامه را این تیغها در باغ فین

 

باز هم پیغام می آید حسن بر دار شد

 

یا که شمشیری شکافد فرق را در محراب دین

 

دام را دیدیم و غفلت کرده ایم از این گزند

 

کشت افضل را جهالت در زمان دانه چین

 

با من از خاکستر این عشق هرگز دم مزن

 

شعله خشم است پنهان با دل و جانم اجین

 

باد در شبهای سنگین تر قوی تر می وزد

 

رحل خاکستر نشانت می دهد این بغض و کین

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

ترانه‌خوانان آزادی

 

×××××

 

آتش‌سوزان در دل پیداست

 

 

خنده‌ها محو شدند

 

 

آخر که می‌داند پایان این ستیز در کجاست؟

 

 

گل‌های لاله در خیابان‌ها سر بلند می‌کنند

 

 

دل‌ها فریاد می‌زنند

 

 

دست در دست هم، یک صدا، خالی از بیم و هراس

 

 

ترانه‌ای می‌خوانند از آزادی

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

 

امروز ما..امروز فریاد

 

 

 

فـــــردای ما

 

   

روز بزرگ میـــعاد

 

 

 

بگو که دوباره می‌خوانم

  

  

با تمــامی یارانم

   

 

گل سرود شکستن را

 

   

بگو، بگو که به خون می‌سرایم

  

  

دوباره با دل و جانم

 

   

حرف آخــر رستن را

 

 

 

بگو به ایران، بگو به ایران

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

تقدیم به صبورانی که در حسرت یک خداحافظی ماندند

 

********

 

گفتم می رفتی بی خداحافظ به یاد عشق من بودی

 

گفت به خدا حافظ اراده ام عشق بود

 

گفتم مگر نگفتی میایم که پیشت بمانم

 

گفت رفتم که تا ابد بمانم

 

گفتم پس رویای فردامان چه

 

گفت رویایی سبز دیدم

 

تعبیرش سربه داری بود

 

گفتم جان شیرین در قمار خواب باختی

 

گفتم عزیز دل

 

دلواپسی ات چیست که هر شب به خوابم می آیی

 

گفت پاره تنم

 

وطنم وطنم وطنم

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

سبز میسوزم

 

روز و شب من سبز میسوزم

 

در گلوی تیر خورده

 

در هوای تنگ کوفه

 

در چشم هزاران طفل مسلم

 

در . . .

 

در صدای مدفون چکاوک

 

بخواب ای برادر

 

در خاک سرد سرو سبز

 

که از خاکت هزاران سرو،

 

هزاران برگ سبز میروید

 

بخواب ای برادر

 

بر مزارت روز و شب

 

من سبز میسوزم . . .

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

 

زیر پایم   

 

زمین از سُم‌ضربۀ اسبان می‌لرزد .

 

چهار نعل می‌گذرند اسبان.

 

وحشی، گسیخته افسار؛

 

وحشت‌زده به پیش می‌گریزند.

 

در یال‌هاشان گره می‌خورد

 

آرزوهایم.

 

دوشادوش‌شان می‌گریزد

 

خواست‌هایم.

 

هوا سرشار از بوی اسب است و

 

غم و

 

اندکی غبطه.

 

در افق ،

 

نقطه‌های سیاه کوچکی می‌رقصند

 

و زمینی که بر آن ایستاده‌ام

 

دیگر باره آرام یافته است.

 

پنداری رویایی بود آن همه.

 

رویای آزادی، یا، احساس حبس و بند.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

 

"حال ما بد نیست، غم کم می خوریم"

روز و شــــب مــا آب زمـزم می خوریـم

زاهـــدیـم و کــار مـاها بــی ریــاست

قــــانعیــم و روزی مـــــا از خــداست

در یــقه مــا دکــمه هــا را بســته ایم

در صـــف مسجد بسی بنشسته ایم

ریـــــش مــا زیبــــا، بـلند و دلرباست

راه مـــــــا راه خـــــــدای کبـــریاست

سالی یک باری سفر، حج می رویم

گــاه و گاهی بی خبر حج می رویم


چــون که بیــت المال از میراث ماست

راه مـــا: راه درســــت و راه راســــت

عاشــقـانیم، عاشــــقان روی دوســـت

هـر چه داریم ما، همه از سوی اوست

مثــــل آن ویـــــلای زیبـــــــای شمال

آن سـه تا ماشـــین و آن دوتا عـــیال

بـــرج یـــکصد واحـــدی از مـــن نبـــود

نعمتی باشد که حـــق بر مـــن نمــود

بــــــرج و ویـــــلا و زمیــــن و پســـت و زن

یــک یــک ِ اینــــها خـــــدا دادست بــه من

مـــــال این مردم رو ما کم می خوریم

کم که نه، هر روز کم کم می خوریم

حـــــق ما اینست؛ زحمت می کشیم

روی اسم معصیت خط (!) می کشیم

(ت ِ و طــــا را قـــافیه گر می کنیم،

قـــــافیه تنگ است، باور می کنیم)

الــــغرض! بـــــا رابطــــه بیـــگانه ایم

مــــا فقـــط بــا ضابطـــه همخانه ایم

"بند پ" یک قسمت از این ضابطه ست

کــــار مـــا با رشوه هم بی رابطه ست

پول و مولی این وسط گر بوده است

پول آن چائـــــی ِآخر بـــــــوده است

بعد ما، نوبت به آقا زاده است.

هر چه که برما خداوند داده است،

می رسد بر او بدون کمّ و کاست

مثل این پُستی که از اموال ماست

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

 

 

با شیطان هم داستان شدم تا

 

 

 

 در برابر هیچ آدمی سر

 

 

 

 تسلیم فرود نیاورم

 

 

 

دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

 

نگاهی متفاوت به خیابان های تهران

 

 

 

۱۶  آذر به انقلاب ختم می شود.

 

ادامه ی انقلاب به آزادی می رسد..

 

اما تا رسیدن به خود تندیس

 

آزادی باید همچنان ادامه داد.

 

جمهوری اسلامی با آزادی  فاصله دارد.

 

در حالیکه در ظاهر با هم در یک امتداد هستند

 

 اما فاصله مطمئنی باهم دارند.

 

جمهوری اسلامی با رسیدن به

 

خیابان رودکی تمام می شود

 

 اما آزادی همچنان ادامه دارد.

 

 انگار که جمهوری اسلامی

 

 تمام توانش در همراهی با آزادی

 

تا همان رودکی بوده است.

 

ملت خیابان کوتاهی است که با رسیدن به خیابان

 

 جمهوری اسلامی پایان می پذیرد.

 

سفارت انگلیس هم در خیابان

 

جمهوری اسلامی قرار دارد.

 

سفارت روسیه با اینکه در نوفل لوشاتو قرار دارد

 

 اما آن هم به جمهوری اسلامی نزدیک است.

 

اگر از انقلاب به آزادی و جمهوری اسلامی

 

 بخواهید برسید٬

 

مسیرها در تضاد با یکدیگر هستند.

 

برای رسیدن به آزادی باید انقلاب را ادامه داد

 

 و برای رسیدن به جمهوری اسلامی باید از آزادی

 

و انقلاب فاصله گرفته و انقلاب را رو به پایین رفت..

 

ضمنا دانشگاه و پارک دانشجو چقدر به

 

 انقلاب نزدیک هستند.

 

خیابان ایران هم خیابانی است که فقط عده ای خاص

 

 با عقایدی خاصتر در آن جای دارند.

 

پاسداران همان سلطنت آباد سابق است.

 

فقط اسمش عوض شده.

 

جهت همان جهت و شیب همان شیب است.

 

خیابان نبرد به پیروزی می رسد.

 

خیابان پیروزی که ابتدای آن میدان شهداست.

 

....و برای رسیدن به فرجام از هنگام باید رفت.

 

 

جالب بود نه؟؟؟ انگار قبلا (اوایل انقلاب) یکی با مهارتی

 

 خاص این اسامی را انتخاب کرده

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

 

سوگند به خون همرهانم ،

 

 

 سوگند به اشک مادران

 

 

هرگز به تیغشان نمیرد ،

 

 

فریاد جاودانمان

 

 

دلتنگ با تو بودن ،

 

 

 با ناله های شب قرین

 

 

تنها گناهمان سکوت سبزی بود در جواب کین

 

 

 

جسم و جان بی پناهم ،

 

 

 

آماج تیر کافران

 

 

 

آرام و سربلندم و می بالم بر انتخابمان

 

 

 

سوگند به این ستاره باران،

 

 

 

سوگند به شور عاشقان

 

 

 

از راه رفته بر نگردم ،

 

 

تا روز کوچ جاودان

 

 

 

سوگند به خون همرهانم ،

 

 

 

سوگند به اشک مادران

 

 


هرگز به تیغشان نمیرد ،

 

 

فریاد جاودانمان

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

تقدیم به صبورانی که در حسرت یک خداحافظی ماندند

 

 

گفتم می رفتی بی خداحافظ به یاد عشق من بودی

 

گفت به خدا حافظ اراده ام عشق بود

 

گفتم مگر نگفتی میایم که پیشت بمانم

 

گفت رفتم که تا ابد بمانم

 

گفتم پس رویای فردامان چه

 

گفت رویایی سبز دیدم

 

تعبیرش سربه داری بود

 

گفتم جان شیرین در قمار خواب باختی

 

گفت جان مومن به جاودانگی سپردم

 

گفتم عزیز دل

 

دلواپسی ات چیست که هر شب به خوابم می آیی

 

گفت پاره تنم

 

وطنم وطنم وطنم

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

این کبوتران را که طعمه­ی قفس کردند

 

  

جرمشان پریدن نیست

 

  

آسمان هوس کردند

  

 

ما کسان نفسها را

 

 

با قلم، قلم کردیم

 

 

ناکسان قلم­ها را

 

 

میله ی قفس کردند

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

 

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

 

 

 

و ساقه های جوانم از ضربه های

 

 

تبرهایتان زخم دار است

 

 

با ریشه چه می کنید؟

 

 

گیرم که بر سر این باغ بنشسته

 

 

 در کمین پرنده اید

 

 

پرواز را علامت ممنوع می زنید

 

 

با جوجه های نشسته در

 

 

 آشیانه چه می کنید؟

 

 

گیرم که می کشید

 

 

گیرم که می برید

 

 

گیرم که می زنید

 

 

با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهرشاد نظرات () |

سرخ تر ، سرخ تر از بابک باش

روح بابک در تو

 
در من هست

 
مهراس از خون یارانت ، زرد مشو

 
پنجه در خون زن و بر چهره بکش


مثل بابک باش

نه

سرخ تر ،* سرخ تر از بابک باش


دشمن


گرچه خون می ریزد

 
ولی از جوشش خون می ترسد

مثل خون باش

بجوش

شهر باید یکسر


بابکستان بگردد

تا که دشمن در خون غرق شود

 
وین خراب آباد


از جغد شود پک و


گلستان گردد

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط مهرشاد نظرات () |


Design By : Night Skin